تبلیغات
!!! اینجا چراغی روشن است - برف تنــــــهایی ...
صدای انعکاس ثانیه های رفته ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

چشمان یک عبور

نظرسنجی


دست های چروکیده اش پرده را کنار زد، برف سپیدی

خیابان را رنگ آمیزی کرده بود

و دانه های درشت برف بی وقفه بر شیشه پنجره

می کوبید و او را که تنها از

هیاهوی شهر بر صندلی کهنه اش تکیه زده بود،

به رؤیای سال های جوانی می برد.

پیر زن، به یاد آورد آن دوران را که پرنشاط و فارغ از غم

روزگار در میان برف ها جست وخیز می کرد، به یاد آورد آن دوران

را که هیچ گاه غم پیری نداشت، هیچ گاه به کنار پنجره

پیرزنی تنها نرفته بود تا برای او از شادی پشت پنجره تعریف کند

و هیچ گاه ترس تنها شدن را تجربه نکرده بود.‎.‎.‎.

اما اکنون او تنها بود و کسی جز دانه های برف بر شیشه پنجره نمی کوبید،

او فراموش شده بود و تنها در دل آرزو می کرد شاید

در میان برف ها غریبه ای آشنا پشت پنجره خانه اش

بیاید و او را که تنهای تنها بود، شاد کند.‎.‎.






این روزها هوای دلم زمستانی ست ...





نوشته شده توسط :خاکستر
سه شنبه 24 دی 1392-10:17 ق.ظ