تبلیغات
!!! اینجا چراغی روشن است - شش غروب فردا
صدای انعکاس ثانیه های رفته ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

چشمان یک عبور

نظرسنجی


ساعت شش غروب دیروز است


 و من


 با جیب های پر از گریه


 از كارخانه به خانه برمی گردم


تا دستمزد ناچیزم را


ترضیع نورسیده ی دیگر


 در شیشه ی كبود پستانكش بچكانم


 سخت است روزگار


 و كودكان بد قلق ما هم


 نا آمده


از شیر خشك نبدو و هر مارك دیگری


عشقشان می گیرد


و غیز شیره ی جان ما ،‌ چیزی


در كام های كوچكشان


شیرین نمی نشیند


این كودكان بد قلق


ساعت شش غروب امروز است


 و من


 با جیب های خالی از گریه به خانه بر می گردم


 با دستمال گمشده و جیبهای سوراخ


 كدام سكه ایمن خواهد ماند


و این ، به خشت كاغذی افتاده


 این چندمین گرسنه ی یك قطره شیر


 بگذار احتضار را


 از خون ناف خویش بنوشد


ساعت شش غروب فرداست


 و


من


 با جیبهای پر از گریه ، از گورستان


 به خانه باز میگردم


و كارخانه ها همه


 در اعتصاب اندوهند



نوشته شده توسط :بی خاطره
یکشنبه 18 مرداد 1388-04:36 ب.ظ